
تموم شد
تمام نگرانی ها...استرس ها وبی قراری هام...
مهلتی که بابا داده بود...این هفته
26
6
86
همزمان با هیجدهمین ماه آشناییمون!
تمام شد!
دوباره باهاش صحبت کردم...
پذیرفت...
ترسیدم که اشتباه شنیده باشم...
ولی در کمال ناباوری و حیرت من پذیرفت...
((گرچه کم...تلاش و صبر نکرده بودم برای گرفتن رضایت پدرم))
راستش با این جدیت و تعصب پدرم هیچ وقت فکر نمی کردم
که در مورد ازدواجم خودم رودررو باهاش صحبت کنم
ویه عالمه ی عالمه تشکر از بهترین داداش دنیا
که با تأثیر زیادی که روی بابا داشت تو این مدت واسم کم نذاشت
فدای چشمای سیاه و عاشقت داداشی....

شیرینیه بهترین شیرینی های دنیا هم به پای شیرینیه این لحظات نمی رسه!
.و یه توضیح در مورد من ورضا
رویای نازنین من...(رضا)
که 18 ماه پیش
رویا بود
و چند ماه بعد نازنینم شد
و تا چند وقته دیگه هم مرد زندگیم میشه...
من هم تو این 18 ماه عسل بودم
شاید چون رضا (عسل) خطابم میکرد
ولی حالا که همه چیز به لطف خدا داره درست میشه
وحالا که
قراره اسمم (زهرا) توی شناسنامه اش بره و ترکیب بشیم
تصمیم گرفتیم
یه وب مشترک بسازیم
با ترکیبی از رضا و زهرا...
(و به یاد اولین دیدارمون در بیست و ششم...)
آدرسمون هم اینه:
http://www.REZAHRA26.blogfa.com![]()
چند شب دیگه بقول مامان اینا گفتنی! بله بورونه!!!
جزئیاتش رو مو به مو واستون می نویسم...
(راستی نظرخواهی این پست رو برمیدارم تا بیاین و نظرتون رو در وب جدید ثبت کنید)
منتظرتون هستیم

دهانت را می بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می دارم
دل ات را می پویند....
روزگار غریبی ست نازنین!!!
و عشق را کنار تیرک راه بند...
تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد....
***
قرار نبود...
یعنی با خودم قرار گذاشته بودم ننویسم
نمیتونم ذهنم رو متمرکز کنم
اینهمه فکر و خیال داره دیوونم میکنه!
یعنی امکان داره دوباره بابا مخالفت کنه؟
خدایا تنهام نذار...
دلم آروم و قرار نداره!
منتظر جواب بابا هستم...
هر روز واسم یه سال طول میکشه!
تو این مدت
رضا
تمام تلاشش رو کرد برای آروم کردن من
ممنونتم رضای من
میخوام امیدوار باشم
فقط نمیدونم چطور
اینهمه نگرانی رو از خودم دور کنم؟؟؟
((رضای من))
تو سرمستی منی
نه هشیارم
نه هشیار می توانم باشم
نه هشیاری می خواهم
سلام من رضا هستم (نامزد عسل)
امروز عسل این افتخار رو به من داده تا مهمون وبلاگش باشم
البته یه مهمون ویژه
یه مدتیه که وبلاگ عسل فعال نبوده
اخه یه کمی وضعیت روحی مناسبی نداره یه خورده نگرانه
فکر میکنم واسه خانمای تو این سن و سال یه قضیه عادی باشه
ازدواج کردن شاید یه نوع ریسک باشه، حتی اگه بخوای با کسی
ازدواج کنی که سالها اونو می شناسی
باید درست انتخاب کنی
بنده خدا عسل،هر کسی جای اون بود تو این شرایط کم میاورد
ولی اون همیشه پشتمه همیشه کنارمه با همه سختی ها میسازه
تا حالا نشده کاری رو انجام بده که منو اذیت کنه،هر کاری برام میکنه
در کل لحظات خیلی قشنگی رو واسم به وجود اورده
روزای خوبی رو با هم میگذرونیم
قراره همین روزا واسه دومین باربرم پیش بابای عسل تا یه بار دیگه
در مورد ازدواج من وعسل باهاشون صحبت کنم
شرایطم نسبت به دفعه قبل یه مقدار بهتر شده ولی خوب هنوز با
ایده ال ایشون فاصله دارم.در هر صورت دیگه چاره ای ندارم باید
زودتر یه کاری بکنم، باید اقدام کنم
عسل گفته:
امید برایم بس نیست،دیگر نمیخواهم گوش دهم
میخواهم خود نغمه سر دهم
فقط از یه چیزی مطمئنم که منو به همه چیز امیدوار میکنه و اونم
اینه که: ما دیوونه همدیگه ایم
چند روزیه که عسل رفته مسافرت
این روزا یه حس عجیبی نسبت بهش دارم خیلی دلتنگم
یه حرفم فقط با خودت دارم:
ای همیشه خوب
ای همیشه آشنا
هر طرف که میکنم نگاه
تا همه کرانه های دور
عطر و خنده و ترانه میکند شنا
در میانه بازوان تو
ماهی همیشه تشنه ام
ای زلال تابناک
یک نفس اگر مرا
به حال خود رها کنی
ماهی تو
جان سپرده
روی خاک
Rezamansuji.blogfa.com

دلم عجیب گرفته!
سال قبل ...توی همین تاریخ...درست همین امروز!
اونی که باعث شد من و تو با هم آشنا بشیم
وقتی ما رو عاشق دید...بین ما رو بهم زد...
اما ...
سال قبل ، توی همین تاریخ ، درست همین امشب...
من توی تب می سوختم و تو
بی تاب تر از من روی سنگای کنار ساحل تا سپیده ی صبح ...
نشسته بود خیال تو همزبان با من
که باز ، جادوی آن بوی خوش ، طلوع تو را
در آشیانه ی خاموش من بشارت داد
زلال عطر تو پیچید در فضای اتاق
در آستانه ی در به روح باران می ماندی
ای طراوت محض!
به خنده گفتی: ((تنها نبینمت))
گفتم: ((غم تو مانده و شبهای بی کران با من))
تو رفته بودی وشب رفته بود و من غمگین
در آسمان سحر
به جاودانگی آب و خاک و آتش و باد
نگاه می کردم!
نسیم شاخه ی بی برگ و خشک پیچک را
به روی پنجره افکنده بود از دیوار
که بی تو ساز کند قصه ی خزان با من!
نه آسمان ، نه درختان ، نه شب ، نه پنجره، آه!
کسی نمی دانست
که آتش عشق
گل همیشه بهاریست
جاودان با من!
نفهمید
هیچکسی نفهمید که توزندگی من شده بودی و من زندگی تو!
...
خوشحالم که جدائیمون به یک شبانه روز نکشید
خوشحالم که طاقت دوری هم رو نداریم...
خوشحالم که تو حالا و برای همیشه کنارم هستی
خوشحالم که به جای رویا ، نازنینم شدی
و می خوام اینو بدونی که:
من عشقم را در سال بد یافتم
من امیدم را در یأس بافتم
من بد بودم اما بدی نبودم
و تو را شناختم
تو را یافتم
تو را دریافتم
من به خوبی ها نگاه کردم و عوض شدم
چرا که توخوبی و این همه اقرارهاست
بزرگ ترین اقرارهاست
سال بد رفت و من زنده شدم
تو لبخند زدی و من برخاستم
دلم می خواهد خوب باشم
دلم می خواهد تو باشم
و برای همین راست می گویم
رضا...
نگاه کن:
((با من بمان))
خیلی وقته نمی نویسم
نه واسه اینکه حرفی برای گفتن ندارم!
نه واسه اینکه نمیدونم چی باید بنویسم!
نه واسه اینکه حوصله ی نوشتن ندارم!
نه... (سکوتم از رضایت نیست
دلم اهل شکایت نیست)
میدونم اگه بنویسم نوشته هام مزه ی تلخی به خودش می گیره
و این تلخی رو دوست ندارم....
دوست نداری...!
باورم نمیشد...
دوباره 26 فروردین
دوباره تو
دوباره من...
و دوباره ساحل دریای شمال...!
واین گرمای وجود تو بود تا سرمای نیمه شب بیست و ششم رو حس نکنم!
من تو و خدا
و همون خدا رو شاهد میگیرم که:
دلم با تو می آید
به هر سو که می رانی
اگر سخت اگر آسان
تو تنها نمی مانی
اگر زشت اگر زیبا
تو را دوست می دارم
دلیلی نمی آرم
که عشق است و می دانی
صدای تو در گوشم
از آن سوی فرسخ ها
به اشراق می پیچد
که از عشق می خوانی
به راه تو می مانم
مگر زود برگردی
به لطف از دل تنگم
غباری بیفشانی!
دارم میرم زیارت...
دلم پر میکشه واسه حرمش...
واسه آرامشی که با بوسیدن ضریحش به وجودم تزریق میشه...
رضا...
میخوام از حضرت معصومه (ع) حاجتمو بگیرم و برگردم
میخوام قول وصال تو رو ازش بگیرم و برگردم.....
من دست پُر بر میگردم...
(من از چشم تو ای ساقی خراب افتاده ام لیکن
بلائی کز حبیب آید هزارش مرحبا گفتیم)

لیلی گفت: موهایم مشکی ست
مثل شب حلقه حلقه و مواج
دلت توی حلقه های موی من است
نمی خواهی دلت را آزاد کنی؟
نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی؟
مجنون دست کشید به شاخه های آشفته ی بید و گفت:
نه نمی خواهم... گیسوی مواج لیلی را نمی خواهم
دلم را هم...
لیلی گفت: چشمهایم جام شیشه ای عسل است، شیرین.
نمی خواهی عکست را توی جام عسل ببینی؟
شیرینی لیلی را؟
مجنون چشمهایش را بست و گفت:
هزار سال است عکسم ته جام شوکران است
تلخ . تلخی مجنون را تاب می آوری؟

لیلی گفت: لبخندم خرمای رسیده ی نخلستان است.
خرما طعم تنهایی ات را عوض می کند.نمی خواهی خرما بچینی؟
مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت: من خار را دوست تر دارم
لیلی گفت: دستهایم پل است،پلی که مرا به تو می رساند بیا و از این پل بگذر.
مجنون گفت: اما من از این پل گذشته ام. آنکه می پرد دیگر به این پل نیازی ندارد
لیلی گفت: قلبم اسب سرکش عربی است بی سوار و بی افسار
عنانش را خدا بریده ،این اسب را با خودت می بری؟

مجنون هیچ نگفت. لیلی که نگاه کرد مجنون دیگر نبود
تنها شیهه ی اسبی بود و رد پایی برشن.

لیلی دست بر سینه اش گذاشت ، صدای تاختن می آمد
اسب سرکش اما در سینه ی لیلی نبود...
...
در مورد یه چیز کوچولو با رضا بحث کردم...
در مورد علایق و سلیقه های فردی...
کوتاه نیومدم! اما باز هم رضا با آرامش خاصی که داره
بحث رو به جایه دیگه ای کشوند و سعی کرد ادامه اش نده!
اما هنوز تو دلش مونده بود...
تا چند روز پیش که تو بغلم بغض کرد و برام حرف زد...
رضا ی من :
تو که از دنیا گذشتی واسه یک خنده ی من
چرا من نگذرم از یه استخون به اسم تن؟
تو خیالمم نبود دوباره عاشقی کنم...
ممنونم اجازه دادی با تو زندگی کنم...
نمیدونم چی بگم که باورت شه جونمی
توی این کابوس درد رویای مهربونمی...
...
و پایان سال 1385
آغاز بهار
و انتظار 26 فروردین...اولین دیدار من و رویای نازنین من!
شاید فعلا نتونم بنویسم... بنابراین:
سال جدید رو به
عزیزترینم...((رضا))
که تمام 85 رو توی غمها و شادیهام کنارم موند ودر تمام لحظات تکیه گاهم بود
و
همه ی دوستان گلم

تبریک میگم...
امیدوارم سال جدید واسه همه قشنگ و به یادموندنی باشه...
و
...
***
بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک
آسمان آبی و ابرسپید
برگ های سبز بید،

عطر نرگس ، رقص باد
نغمه ی شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار،
خوش به حال روزگار!
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دخترمیخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب.
ای دل من گرچه در این روزگار

جامه ی رنگین نمی پوشی به کام
باده ی رنگین نمی نوشی زجام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می باید تهی ست ؛
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب!
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار...
گرنکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ!

بگذار اعتراف كنم :
تن توسن است و رام تو نیست
پرواز دل ولی به خدا جز در هوای بام تو نیست

می خواستم سلام کنم پیش از سخن به نامه، ولی
دیدم که در کلام دلم یک واژه بی سلام تو نیست!
بن بست ذهن ساده ی من پر عطر پیچ و یاسمن است
این است کوچه ای که دراو غیر از طنین گام تو نیست
قلب است و روسیاه دلم اما به فرصتی ش که هست
خاموش باد و بی ضربان ضربش اگر به نام تو نیست
انگورهای باغ عَدَن شد وامدار دیده ی من
مستی مباد با نگهم گر باده اش به جام تو نیست
در سینه قلب پر تپشم بی تاب هر نفس به قفس
سر می زند که تن زچه رو همصحبت مدام تو نیست
اینسان که توسن است تنم تسلیم را رضا ندهد
در اضطرار اگر ببری بی اذن من ، حرام تو نیست
با پای خود نیامد اگر بندش بزن به خانه ببر
خرگوش خسته را که دگر دانم سزای دام تو نیست
عشق منی که از توسخن در نامه ام تمام نشد
زیرا که شور صد غزلم یک ذره از تمام تو نیست
نمی توانم خنده هایت را در چشمانم زندانی کنم
می خندی و چشمانت هزار برابر زیباتر می شود
... و این همه چشم پنجره چشمانت ...
بخند.
بخند تا بیاموزم که زیبایی سهم تمامی چشمهاست
و عاشق هرگز نباید منتظر پاسخی باشد
عاشقانه ام را بر کاغذی می نویسم
و آن را به باد می سپارم
می خندی و چشمانت هزار برابر زیبا می شود
...و من تمام پنجره چشمانم را باز می کنم...

بخند.
زیباتر از چشمانت چشمی نخندیده است...
چند سال پیش یه مطلب قشنگی توی هفته نامه(40چراغ ) خونده بودم
نوشته بود:
یاد لحظه ای از کارتون آلیس در سرزمین عجایب افتادم
صحنه ای دوست داشتنی و بکر...
آلیس در گشت وگذار در دنیای کابوس گونه رویاهایش
با دو مخلوق عجیب روبرو میشود که جشن مشترکی را برگزار می کنند!!!
جشن روز تولد؟ نه! جشن روزغیر تولد!
(قاعدتا ً 364 روز از سال برای هر کدام از آنها جشن روزغیر تولد! محسوب می شود)
آنها با هیجان به آلیس می گویند: که جشن روزغیر تولد! هردویشان به یک روز افتاده...
چه فایده ای دارد در روزی که او می داند همه به فکرش هستند به فکرش باشی؟!
دیگر نه رازی هست نه رمزی نه غافلگیری!!!
البته هدیه دادن خیلی هم خوبه!
هدیه یعنی وقتی پول توی جیبت کفاف کرایه تاکسیت رو هم نمیده
چیزی که اون دوست داره رو براش بگیری و تمام راه رو پیاده گز کنی!!!
بیاین در همه ی روزهای غیر ولنتاین به هم هدیه بدیم!
تمام روزهای سال به یاد هم باشیم...
بر اساس فرمان کلودیوس دوم
امپراتور رم در قرن 3میلادی
هر گونه نامزدی و ازدواج ممنوع اعلام شد!
وی اعتقاد داشت شادمانی و سعادت در منزل
مانع رفتن جوانان به جنگ می شود...
استدلال وی این بود که وقتی کسی همسری نداشته باشد
دلیلی ندارد در خانه بماند به این ترتیب تعداد سربازان ارتش افزوده شد...
با همه ی اینها یک اسقف ایتالیایی
به نام (ولنتاین) مخفیانه جوانان را به ازدواج هم در می آورد
هنگامی که کلودیوس باخبر شد حکم اعدام وی را صادر کرد
که در 14 فوریه سال 270 بعد از میلاد اجراشد...
بعدها از زمان کنستانتین به بعد 14 فوریه به تقویم مسیح افزوده شد
اما نه به دلیل جشن در بین رومیان بلکه برای بزرگداشت قدیس ولنتاین به عنوان یک شهید مسیحی!!!
اعتقاد بر اینست که اولین نامه ولنتاین را خود قدیس ولنتاین در دوران زندانی بودنش نوشته است
و زیر نامه را با عبارت (( دوستدارت ولنتاین)) تمام کرده است!

***
و برای رضا...
رضای من...
تمام دلم دوست داردت....
تمام تنم خواستار توست
بیا و به چشم قدم گذار
که اینهمه در انتظار توست
تمام وجودم همین دل است
تمام دلم بی قرار توست....